|
نمیخواهم بزرگ شوم!هرگز!!! کودکانه های من...
| ||
|
بعضی آدما یه وقتایی از چیزایی دفاع میکنن که اندازه 5 سانت!بهش اعتقاد دارن و بدتر از اون کمتر از یه سانت! بهش عمل میکنن!ولی خب نمیتونن دیگه! نمیتونن آروم بگیرن!
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 0:33 ] [ متین جنگلبرد ]
این روزها تلخ می شوم تلخ اما آرام بی صدا واژگان درصف انتظار پشت لبانم ایستاده اند ومن اینک بعد ازمدتها خسیس میشوم! خرجشان نمیکنم... به سادگی نمی فروشمشان... احتکار میکنم... میگذارم باشند برای روز مبادا برای تو تنها برای تو حرف می زنم اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست... دلم آب میخواهد نمی دهم... میگذارم تشنه بماند ولبانش بخشکند به جزای تمامی روزهایی که شنا میکرد و نمی نوشید... باید به خشک سالی عادت کند! وقتی تو نیستی سالها خشک می شوند وآرام آرام می پوسند فرو میریزند... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانند که باید نه باید ها... بغض میکنم وتمام نبودن هایم را از همین حالا برایت می ترکانم... برای نیستی هایم درپهنا و ژرفای هستی ات اشک میریزم ومیدانم خوب میدانم هرروز/ هرساعت/دقیقه/ثانیه... تودرمنی... هستی... هرروز بی تو روز مباداست... ................................................................................................. این منم/ویران شده/ودوباره می سازم/ هنوز قدرت دارم/ توکه باشی وقت خستگی تکیه میکنم/چای مینوشیم باهم/توت خشک...ومن ازنگاهت جان میگیرم..... پ.ن دیگر لازم نیست/حاشیه ها متن شده اند/حالا که هستی تمام حاشیه ها برایم متن می شوند... از این پس تمامم برای تو/بی کم و کاست.دیر است اما بپذیر/درمانم کن/حکایت اسب پیشکش است و دندانهای نداشته اش.... قسمت های پررنگ شده از قیصر است/می دانید.. [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 15:7 ] [ متین جنگلبرد ]
من خسته شدم باورکن خسته م له م......................................................................................................... ................................................................................................................ ................................................................................................................ ................ [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:55 ] [ متین جنگلبرد ]
چه کودکانه ترسیدی از عشق از این ناخوشایند اتفاق که هرگز قرار نبود رخ دهد واما، شاید رخ داد در پهنایش بودی و مدام این دایره را دور میزدی وفرار می کردی وهر بار می دیدی که باز به سر رسیده ای لحظه ای درنگ درچشمانم بنگر هرگز آن برقی که تو می اندیشیدی نداشت کور است بی فروغ انعکاس کدامین ستاره اینگونه سربلندم کرد و باز... .................................................................... اینو قبلا نوشتم خیلی قبل تر از حالا... داشتم کتابمو جا ب جا میکردم که پیداش کردم یه دوستی داشتم که یهو نیست شد به معنای واقعی گم و گور. خیلی وقته که نیست شده..چی شد دقیقا؟ [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 18:40 ] [ متین جنگلبرد ]
پریشب یه عالمه خواب دیدم تا صب یکیشو خوب یادم مونده: مونا (خواهرم) سه تارمو برداشته بوددستشو الکی میزد روی سیما و پیش درآمد اصفهانو میزد! داشتم فک میکردم چه جوریه آخه.. یهو نمیدونم چی شد که ساز از دستش افتاد و دسته ش شکست(گریییییییییییهههههه) دسته ی سازم شکست و من بی حس تو خواب داشتم به این فک میکردم که با چه رویی به استادم نشون بدم و بفروشمش! توی امتحانا هروقت بهش نگا میکردم میگفتم بذار بعد!حتی یه دفه از تو جاش درش نیاوردم! از تابستونم که.....فک میکنم چقد داره زجر میکشه ازاینکه کنار منه مثلا! روی جاش خاک گرفته مث فیلمایی که تو خونه های متروکه رو نشون میدن! اینم مث بقیه کارا نصفه موند! مث بقیه کارا وقتی به وسطش رسیدم دیدم نمیخام...نمیخاستم و این بیچاره رو حرومش کردم... یه اهنگ نزده ی مشت دارم...اگه یادم نرفته باشه ....................................................... یه دوست داشتم که خیلی باهاش دوست نبودم! ولی هروقت که تو یونی همو میدیدیم انگار یه حسی میومد که با همه ی دوریمون انگار خیلی نزدیک بودیم...همو میفهمیدیم بیشتر بانگاه شاید گاهی فقط با نگاه... امروز تو یاهو بود..خواستم بگم سلاااااام گفتم بیخیال بعدش چی بگم؟! ولی اون گفت سلام متییییییییییییین و دقیقا بعدش بدون هیچ احوال پرسی و سوال و هرچیزی گفت انتی فیلتر داری برام بفرستی ؟دوماهه فیس بوک نرفتم! گووووووووووور بابای فیس بوک اصن! کف کرررررررردم [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 22:14 ] [ متین جنگلبرد ]
این واقعا مسخره س... مسخرهس که من نشستم دارم له شدن و داغون شدنو نگاه میکنم و بازم دست از خوب بوووودن نمیکشم... دست از توهم خوب بودن! ......................................................................... پ.ن: فک کنم خیلی ضایس آدم ازخودش تست شخصیت بگیره بعد به گندترین خصوصیات شخصیتیش پی ببره... نه اصن اصرار نکنید نمیگم چی بود.. چی شد... [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 19:27 ] [ متین جنگلبرد ]
گاهي دلم مي گيرد از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند دلم ميگيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و نوري كه تاريكي مي دهد ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند دلم مي گيرد از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند از دوستي كه برايت هديه دوبال براي پريدن مي آورد و بعد پروازرا با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين همه هيچ گاهي حتي از خودم هم دلم میگيرد دکتر علی شریعتی [ جمعه نهم دی 1390 ] [ 14:50 ] [ متین جنگلبرد ]
چطور میتونم واقعیتمو نشون بدم؟ وقتی واقعیتمو نشون بدم چند نفر از آدمایی که الان هستن بازم... به این فک میکنم وقتی واقعیت خیلیا رو فهمیدم به تهوع رسیدم ولی چرا به تنفر نه... به انضجار نمیتونم بگم تنفر ... از خیلی ها انضجار دارم ولی تنفر نه... این حس دوست داشتن گاهی بیخود و بی فایده تووی من قوی میشه... دوست داشتن بی قاعده همینه.. طرفی که دوس داشته میشه ممکنه هرکاری بکنه که مورد نفرت قرار بگیره اما نمیتونه... چون چیزی که باعث شده دوسش داشته باشی تو وجود اون نیس... توی خودته...واینکه.................گاهی بودن آزارم میده گاهی نبودن...خیلی چیزا مجسم نیستن ولی فکر به اینکه کاش اینطوری بود و کاش اینطوری بودم و تجسم لحظه هایی که میشد لحظه هایی دیگه ای باشه یا تجسم لحظه هایی که بود/ نگه داشتن زمان و کات کردنش تو همون لحظه........میفهمم که اونی نیستم که بودم و میفهمم که چقد عقب رفتم به واقعیتم.. وحشی شدم [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 8:31 ] [ متین جنگلبرد ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||